خاطرات دو زمانه

خرید بک لینک
ماجراهای من و داداشمبه قلمعلی اکبر دامغانیقسمت اولبیچاره داداشم دلش به حال من سوخته بود پیش خودش گفته بود برادرم چند وقتی است گردشی جایی نرفته بیام اونو ببرم مدتی پیش خودم. آمد، گفت: دلت می خواد همراه من بیای. جواب دادم بله از خدا می خواهم. گفت: باشه برو کاراتو انجام بده لباسات جمع کن از پدر و مادر خداحافظی کن، بیا برویم. خب من چنین کاری کردم خوشحال بودم و در پوست خود نمی گنجیدم رفتم به همراهش. چ خاطرات دو زمانه...

ما را در سایت خاطرات دو زمانه دنبال می‌کنید

برچسب: مطالب,روزنامه,کرمان,امروزماجراهای,داداشم, نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 2:18

به مناسبت روز بازگشت حضرت امام به وطن و بازخوانی خاطرات روسای جمهوری؛مرد روزهای روشنبه قلمعلی اکبر دامغانیروزی که حضرت امام خمینی (ره) پس از 15 سال هجرت و تبعید به ایران بازگشتند هر کدام از شخصیت هایی که در طول 37 سال اخیر بر کرسی ریاست قوه مجریه نشستند در زمان ورود امام خاطره ای از خود دارند.روز 12 بهمن 57 مردم ایران با شور و شعف فراوان مشتاق دیدار امام بودند. حضور قریب به سه میلیون نفر ایران خاطرات دو زمانه...

ما را در سایت خاطرات دو زمانه دنبال می‌کنید

برچسب: مطالب,روزنامه,کرمان,امروزمرد,روشن, نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 2:18

رئیس بانک زیر بغل مرا گرفت چون دیگر نمی توانستم حرکت کنم. پایم ورم کرده بود و با ماشین خودش به شعبه مربوطه رفتیم و چک را از باجه گرفت و اون فرد را به پلیس بانک تحویل داد . اما فردی که دستگیر شده بود با اون دو نفر فرق می کرد؛ کس دیگری بود. مامور فرد را به آگاهی برد و به من گفت شما باید به آگاهی بروید و جریان را تعریف کنید تا ایشان جزئیات به دست آوردن چک را به آگاهی توضیح بدهد . گفتم: ببین آقای رئیس خاطرات دو زمانه...

ما را در سایت خاطرات دو زمانه دنبال می‌کنید

برچسب: بخشی,داستان,ماجرای,سرباز, نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 2:18

خدا رو شکر بخیر گذشت. به درمانگاه رفتم. پس از عکس برداری از پا مشخص شد پایم شکسته، اونو گچ گرفتند و آمدم. دژبان هنوز توی آن حوالی بود. خودم را بهشون معرفی کردم، گفتم بیا برویم و تا نزدیکهای منزل مرا بردند. بین راه بهشون فهماندم که فرمانده من فلان کس است و در کارگاه فنی فعالیت دارم . از این مرحله هم گذشتم به خانه رفتم که مادرم توی سر خودش زد. و او هیچوقت مرا به این حال ندیده بود نشست و انگار فشارش خاطرات دو زمانه...

ما را در سایت خاطرات دو زمانه دنبال می‌کنید

برچسب: مطالب,روزنامه,کرمان,امروزماجراهای,سرباز, نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 2:18

و بعد پولها را به فرمانده دادم. فرمانده گفت خیلی خب گواهی دکتر داری؟ گفتم بله، گرفتم. جواب داد: بیا برو منزل طبق همون گواهی استراحت کن. گفتم نه جناب! من همینجا می مانم مشکلی نیست همینجوری کار می کنم.گفت: خیلی خب من باید بروم صبحگاه تو هم اگر خواستی بیا روی پلکانها.گفتم: چشم قربان! شما بروید من آهسته آهسته میام.رفتم روی پلکانها نشستم. همینطور گروهانها رژه می رفتند و سرود می خواندند.خواب رفتم. هر چه خاطرات دو زمانه...

ما را در سایت خاطرات دو زمانه دنبال می‌کنید

برچسب: مطالب,روزنامه,کرمان,امروز,ماجراهای,سرباز, نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 2:18

صفحه بندی